تبلیغات
ஜ۩۞۩ஜطنز دخترونه+چت روم+دانلود و...ஜ۩۞۩ஜ - داستان دختر بیچاره ما !!!

ஜ۩۞۩ஜطنز دخترونه+چت روم+دانلود و...ஜ۩۞۩ஜ

طنـز دختــرونه- AnTi GiRl -زد دختــر

امروز میخوام براتون یه داستان قشنگ بگم :

یه دختری بود .. یه دختری نبود (اون روز نزدیکه )

یه دختر خانومی بود ..این دختر خانوم همیشه برای دو موضوع ناراحت بود ....1 -.بیچاره همیشه برای لباس و کیف و کفش مشکل داشت...... آخه دوست نداشت پیش دختر خاله و دختر عمه و دختر عمو و.... کم بیاره....ولی همیشه کم میاورد.... 2- هیچ پسری اون تحویل نمیگرفت.. هر کاری که بگید میکرد تا شاید بتونه از یه پسره گل شماره تلفن بگیره.....باورتون نمیشه توی خیابون جلوی ماشین پسرها رو میگرفت بعد ازشون خواهش میکرد همین طوری برام بوق بزنید..... یا اصلا تو کوچه خیابون دنبال دوست پسر میگشت.....همیشه توی تنهاییش میگفت : آخه چرا هیچ کس منو نمیبینه......

آخی دلم کباب شد براش....

خلاصه این دختر دید که تو کوچه و بازار نمیتونه مخ هیج پسری رو بزنه .... نشست یک هفته فکر کرد....(میدونید چرا یه هفته؟؟؟؟ چون که مغز دخترها اندازه نخود...البته بعضی موقع ها هم مخصوصا برای تیغ زدن پسرها خوب عقلشون کار میکنه) ......................داره هنوز فکر میکنه............................................ آها...آها ...یه فکری زد یه سرش...

فهمید بهترین روش اینترنت و چت با پسرهاست...آخه تو اینترنت که پسره نمیتونه همون اول قیافه زشتشو ببیننه.....پس تصمیم گرفت که به اینترنت وصل بشه.....یه دفعه یادش اومد من که از کامپیوتر فقط روشن کردنشو بلدم....حتی خاموش کردنم بلد نیستم(وقتی این دختر خانوم میخواستند کامپیوترشون خاموش کنن دوشاخ برق از پریز در میاوردند)

ادامه داستان برای دفعه بعد دیگه خسته شدم........راستی این داستان واقعیه.......>>

 

خب رسیدیم به جایی که خانوم بلد نبودن با کامپیوتر کار کنن......الان حتما میگید پس چرا خرید ؟ یا اصلان تا الان چرا یاد نگرفته ؟

باید بگم در جواب سوال ها که این خانوم ما برای اینکه یکی از دختر خاله ها رفته بود یه سیستم توپ خریده بود ایشونم باید کامپیوتر داشت تا در برابر دختر خاله کم نیاره......چرا تا الان یاد نگرفته رو باید بگم نمیدونم... شاید چون علاقه بهش نداشت.....خلاصه با هر بدبختی بود اون موقع بابا را راضی کرد که براش کامپیوتر بخره....

ایشون تصمیم گرفتن که برن کلاس کامپیوتر تا شاید یاد گرفتن .... به مامان و باباش گفت و اونها از این تصمیم دخترشون خوشحال شدن....گفتن شما برو یه آموزشگاه خوب پیدا کن بعدش ثبت نام کن......بابا خوب هم همونجا پول کلاس ها رو داد به دختر گلش.. خانوم پول گرفت....

فرداش رفت بیرون تا بره یه آموزشگاه ثبت نام کنه.....ولی ...... توی راه یه فکری زد به سرش.... رفت توی مغازه آرایشی ..... خریدشون کردن....بعدشم رفتن برای خودشون یه لباس هم خریدن..... خلاصه پول کلاس کامل خرج کرد....میدونی چرا ؟ چون که توی خیابون کسی حتی بهش بازم نگاه نکرد و ایشون بازم دپرس شدن و خواستن با آرایش خفن و لباس قشنگ نظر آق پسرها رو جلب کنن......تازه این یه دلیلش بود ....اون یکی دلیلشم این بود که قراره با دوستان چند شب دیگه برن شام بیرون.....نباید کم بیاره دیگه.......تازه یه دلیل دیگه هم داره : به دختر خاله و عمه و عمو و دوستان میگه که این ها رو دوست پسرم برام خریده............

رفتش خونه ...اول نگاه کرد ببینه مامان هست یا نه تا بتونه لباس های خریده رو یواشکی ببره تو اتاقش....خدا رو شکر مامان داشت با تلفن صحبت میکرد و حواسش پیش لیداااااا جونش (دوست مامان) بود......

به مامان گفت که ثبت نامم تموم شد و از فردا ساعت 6:30 کلاس دارم.....مامانم گفت موفق باشی..... بیچاره مامانه ... البته اونم جوان بود حتما از این کارها میکرد........

از فردا خانوم یک ساعت ونیم به برنامه خیابون گردی و دوست پسر پیدا کنیش اضافه شده بود.....

ادامه دارداااا ...

 

...سرنوشت این دختر خیلی با حاله....خیلی ...گناهم داره....دلم براش بازم سوخت....به 125 زنگ زدم...زحمت نکش

بازم خسته شدم .... باشه برای بعد.....بضی ها کچلم کردن که چرا آپ نمیکنی....من بگم رفت بعد از کنکورم آپ کنم....البته استراحت کنکورم بهش اضافه کنید ...(وای که  چقدرم درس خوندم من)

ادامه :

این دخترما با اضافه کردن وقت دوست پسر یابی نتونست کار زیادی بکنه...فقط تونست دو یا سه تا متلک باحال نوش جان کنه.....البته ایشون بخاطر همون 3 تا متلک شب خوابش نبرد....خیلی خوشحال بود......

بلاخره یه روزی یه آقاپسری با این خانوم شماره میده...اولش باورش نمیشد که این شماره .....خیلی دوست داشت یه روزی شماره بگیره..آخه دوستاش وقتی تعریف میکردن براش که اون پسر یا این پسر به ما شماره داده این دختر ما تو ذهنش اون روز تصور میکرد....حتی اگه به کسی نگین یه شب هم خواب دیده بود که شماره گرفته.....حالا معلوم نبود این پسر خل و چل ما چرا شماره به ایشون داده بود(( البته قیافه این دختر خانوم خیلی هم زشت نبودا.....تنها چیزی که ایشون داشتن یه هیکل نسبتا خوب که تنها نقطه روشن در زندگی ایشون بود...خوبم به هیکلش میرسیداااا))

شاید هم این آقا پسر گل ما از هیکل این خانوم خوشش اومده بود.......بگذریم بریم به ادامه داستان......... خب دختره برگشت که شماره رو بگیره....چشاش چهار تا بود....چهار تا دیگه هم گرفت شد هشت تا...... بله ه ه ه ه ه ه ه ه ه......کارگر ساختمون کوچه بقلیشون اومده داره بهش شماره میده...... (( چه روزگاری شده....همه موبایل دارن دیگه....از کارگر بدبخت گرفته تا رییس شرکت بین المللی ))

بیچاره دختره اینگار دنیا که رو سرش خراب بود خراب تر شد.......شماره رو نگرفت و رفت........

رفت جند تا کتاب یا سی دی آموزش کامپیوتر و اینترنت گرفت تا بیاد بشینه ه ه ه سر جاش ش ش ش بره شاید از این دنیای تکنولوژِی بتونه یه نفر پیدا کنه.......

 

این داستان ادامه دارد......

حالا حالا ها تموم نمیشه...لطفا عجله بی عجله........(تازه میخواد بره اینترنت.....ببینید در اینترنت چه به روزش میاد.....؟؟؟)

 

 

 

اولا که پیشنهاد بدین اسم این دختره رو چی بزارم؟؟ آخه خسته شدم اینقدر نوشتم این دختره...این دختره..ای دختر....

دوما الان میشه گفت ما دو دسته بازدیدکننده داریم.... یه دسته که همون دخترهای با منطقن که دوست دارن من جدی بنویسم و منطقی جوابمو میدن ...

یه دسته هم دختر های بی منطق یا به قول ما .....که سرنوشتشون بگی نگی شبیه این دختر قصه واقعی ما هم هست...

من جدا نمیدونم چه جوری بنویسم.....

 

من با آدم منطقی ، منطقی برخورد میکنم..... با آدم بی منطق ، مثل خودش...

میدونم شاید بگی این حرف ها کجاش منطقیه....اما اگه اون مسایل شوخی رو ازش جدا کنید ...میفهمید که حد اقل یه کمش درسته....

 

بای تا های


نوشته شده در سه شنبه 7 اردیبهشت 1389 ساعت 12:26 ق.ظ توسط sami vorojak نظرات |